|
سالیان است رهسپار شهری هستم که می گویند سالهاست جز ویرانه بیش نمانده !می گویند قصه اش افسانه ای بیش نیست و تنها قصه است! دلم از شنیده ها گرفته و دیده هایم خلاصه می شوند در اهی که هر روز زیر نقاب روز مرگی هایم میمیرد! و باز هم فردا!! هیچ کس نمی داند نمی خواند! چه می گویم! چرا می گویم. از چه می گویم! و شاید باز هم فردا! در میان گم شدن ها و پیدا شدن هایم گمراهم! سر به راه شهری دارم که ساکنانش را مجنون می نامند! مجنون می خوانند! سر عجیبی است نازنین ! اینجا مرز عقل و جنون است. فاصله ای دارد از من تا من! از من تا ...! راستی یادم نبود!! فاصله ی ما به وسعت ندیدن هاست! هیچ کس نمی داند چه می گویم!هیچ کس نمی خواند! هیچ کس نمی فهمد! کاش پایان شب اغاز سپیدی نبود ! کاش شروعی نبود شاید پایان اینگونه غم انگیز نمی شد! راهی جز فرار از امروز و گریز از فردا برایم نمانده.به راهم ادامه می دهم شاید یافتم ویرانه ای از شهر افسانه ها را!شاید!!! هیچکس نمی داند چه می گویم. هیچکس! ((خدایا به من قدرت ان را عطا کن که بتوانم به ان اندازه که او را دوست دارم .نیاز دوست داشتنش را در خود خاموش سازم ـدکتر علی شریعتی ـ))
|
About
Home
|