تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم....

بیا تا برایت بگویم....

اگر تنها ترین تنهاشوم باز هم خدا هست...او جانشین تمام نداشته های من است.

چی شده باز  ؟چرا اینجا اینقدر شلوغه؟یعنی کی مرده ؟خدا بیامرزتش

اره اینجاس قبرش .هنوز نیاوردنش ...

سلام؟.....

سلام!.

سلام کردم !...صدام رو می شنوی؟کی فوت کرده؟

وا....چرا جواب نمیده...دیوانه .

مثل اینکه دارن میارنش . فک کنم جوان هم بوده .

اِ اِ ..خوب مامانم داره با جمعیت میاد....

مامان ...مامان ...سلام . کی مرده؟

مامان...تورو خدا گریه نکن ...چی شده ؟ کی مرده...

تورو خدا جوابم رو بدین...دیوانه شدم ...

مامان تو رو خدا ....تو رو خدا گریه نکن...

این که عکس منه .

بابا من اینجام.گریه نکنین...تورو خدا..

به قرآن من اینجام....بابا من رو نمی بینی ؟

به ابولفضل من نمردم .باور کنین .

من زنده ام. مامان تو رو خدا

یعنی اینا من رو نمی بینن....؟

یعنی آخرشه؟

یعنی تمام....

خدایا...................تو هم صدام رو نمی شنوی

خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

من می ترسم ...

من می ترسم ....

صدامو نمی شنوین ؟

تنهام نذارین....

مامان یعنی دیگه نمی بینمت...یعنی می خوای منو بگذاری اینجا بری ...

چقدر سخته ...تنهای تنها...

کاشکی می شد باهاتون بیام خونه...

کاشکی می شد ...دوباره سر یک سفره ...دوباره با هم

دوباره برف بازی.....

دوباره آب بازی ....

مامان یادته ...کوچولو بودم...بلد نبودم راه برم ....

یادته دستم رو گرفتی ..تاتی تاتی ...

یادته بلد نبودم حرف بزنم...

چه زود گذشت....

یادته دوچرخم رو ...کمکی هاشو...بلد نبودم بی کمکی راه برم ...

مدرسه رو یادنه....هر روز یه جعبه مداد رنگی گم می کردم.؟

حالا هم بلدم راه برم..هم بنویسم ....

دوچرخه سواریمم خوبه...حتی بی کمکی !

قول می دم دیگه مداد رنگی هام رو هم گم نکنم

حالا چه جوری دلت میاد منو بگذاری زیر این همه خاک و بری....

نمیگی دختر کوچولوت می ترسه ؟

میبینی چقدر بزرگ شدم ...اینقدر بزرگ که یه چیزی میگه ...اخرشه...

وقت خداحافظی!

باشه.خداحافظ...اینجا آخرشه...

فقط گریه نکن!

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت19:58توسط ملینا |