تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم....

بیا تا برایت بگویم....

اگر تنها ترین تنهاشوم باز هم خدا هست...او جانشین تمام نداشته های من است.

سلام آقای رئیس جمهور....

            نه باور کن که رئیس جمهوری و تمام این کلمات دیکتاتور و غیره که این روزها می شنوی اولا شما نیستی ثانیا به فرض محال هم که شما را خطاب کنند می دانی که اسکتبار جهانی هنوز این ملت فهمیده ما را ول نکرده است از آن هم که بگذریم دسیسه ی رژیم غاصب صهیونسم را نباید فراموش کرد ...

            مگر کسی جز شما بود که امروز با ابهت و با پشتیبانی  حدود یک سوم جمعیت این مرز و بوم در میدان ولی عصر سخنرانی کرد و ملتی یکپارچه پشت به پوشتش ستایشش می کردند. راستی چرا برنامه قطع شد ؟ صدا ها چرا کم و زیاد می شد...چه سوال ها اتفاق است دیگر...مثل سیستم های مخابرات که در روز انتخابات قطع می شود...مثل آنتن های مبایل ها که یکدفعه می روند و مثل سرعت اینترنت که نا خودآگاه افت شدید پیدا می کند...اتفاق است دیگر...پیش می آید ...بعضی اوقات تک تک ...بعضی وقتها هم مثل این چند روز همه با هم!

فقط از روز مادر که بگذریم ما می خواستیم پیروزی شما را به پسر خاله و دختر عمه مان با پیامک تبریک بگوییم که از بخت بد و حوادث پیش بینی نشده سیستم قطع بود....

اما راستی چه خوب ...خدا وکیلی هم خسته شده بودیم یاد زمان نن جون بخیر که نه اینترنتی بود نه موبایلی همان وقتها بود که نه غمی بود نه غصه ای ..همه دور هم بودیم... این روزها بس به یاد آن روزها افتادیم.....چه خوش بودیم ایضا ...

راستی یادم نبود بگویم امسال رای اولی بودم...آخ یادش بخیر 4 سال پیش هم رای اولی بودم! چه زود گذشت ...

دیگر برایت بگویم از اوضاع شهر....همه آنقدر خوشحالند که نه کسی حرفی می زند و نه صدای از کسی بر می خیزند همه با آرامش در کنار هم شادی می کنند...امروز که خود دیدی.!

            دیگر برایت بگویم از چه؟ شهر که در امن و امان است و مردم هم آرام فقط می ترسیدیم تو مارا تنها بگذاری که خدا را روزی 1000 بار شکر ملت پشتت بودند ...این را می خواستم بپرسم چرا ساعت 10 درهای حوزه ها را بستند؟ ما که سنی نداریم اما تا آنجا که یادمان می آورند همواره تا پاسی از شب تمدید می شد این مدت رای گیری!...شاید رقم 85% به 99% مشارکت هم میرسید!

می گویند بعد از رای آری ملت به جمهوری اسلامی این رای گیری بالاترین درصد مشارکت را داشته! آن روزها همه می خواستند از دست مزدور رها شوند اما امروز همه می خواستند تو را از دست ندهند...و الا چرا این همه آمدند ...آمدن که هیچ ...این گونه که رای دادند جز این را نمی گوید...تازه مدارکش هم موجود است.

خسته ات نمی کنم  فقط بگویم من به شما رای ندادم...البته من مهم نیستم که ملت مهم است ...در دوستانم هم کسی را پیدا نکردم که به شما رای داده باشند ...اما کلا ما جند نفری بیشتر که نیستیم...راستش را بگویم تنها پدر بزرگ یکی از دوستانم با جان و دل به شما رای داد ...که همین پدر بزرگ ها هستند که دست در دست هم می دهند و می شوند یک ملت ! اما قول می دهم که پشتتان باشم... و تا آخرین قطره خونم را در راه دولتتان بدهم شاید عذاب وجدانی که از رای ندادن به شما گرفتارش شده ام پایان پذیرد....

غمی نیست...همه خوبیم...هر چه می گویند حرف است و دشمن 30 ساله دسیسه کرده است...برادر من و برادر ها و خواهر های من هم گول دشمن را خوردند بعد باتوم شما را....

فقط این را بپرسم...سبزی فروش منصف محلتان کجا بود؟ فکر کنم در 4 سال آتی به محصولاتش شدید نیازمند باشیم.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت17:1توسط ملینا | |

چقدر سخته که دیگه به خودت هم اعتماد نداشته باشی...

به اعتقاداتت ُ به باورهات....

به خودت.....به اون چیزی که من می نامی!

چقدر سخته باور کنی که باورت دیگه ارزشی برای خودت هم نداره ....چه برسه به بقیه!

چقدر سخته زود به رنگ جماعت شی!

چقدر سخته رنگ عوض کردن خودت را با چشمات ببینی....

اون وقته که!....

دلم از دسته خودم گرفته...

نه هیچ عشقی ...

نه هیچ رنگی...

نه هیچ کسی...

فقط خودم!

            خود خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم!

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت20:1توسط ملینا | |