تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم....

بیا تا برایت بگویم....

اگر تنها ترین تنهاشوم باز هم خدا هست...او جانشین تمام نداشته های من است.

 

سالیان است رهسپار شهری هستم که می گویند سالهاست جز ویرانه بیش نمانده !می گویند قصه اش افسانه ای بیش نیست و تنها قصه است!

دلم از شنیده ها گرفته و دیده هایم خلاصه می شوند در اهی که هر روز زیر نقاب روز مرگی هایم میمیرد! و باز هم فردا!!

هیچ کس نمی داند

نمی خواند!

چه می گویم!

چرا می گویم.

از چه می گویم!

و شاید باز هم فردا!

در میان گم شدن ها و پیدا شدن هایم گمراهم!

سر به راه شهری دارم که ساکنانش را مجنون می نامند!

مجنون می خوانند!

سر عجیبی است نازنین !

اینجا مرز عقل و جنون است.

فاصله ای دارد از من تا من!

از من تا ...!

راستی یادم نبود!!

فاصله ی ما به وسعت ندیدن هاست!

هیچ کس نمی داند چه می گویم!هیچ کس نمی خواند!

هیچ کس نمی فهمد!

کاش  پایان شب اغاز سپیدی نبود !

کاش شروعی نبود

شاید پایان اینگونه غم انگیز نمی شد!

راهی جز فرار از امروز و گریز از فردا برایم نمانده.به راهم ادامه می دهم شاید یافتم ویرانه ای از شهر افسانه ها را!شاید!!!

هیچکس نمی داند چه می گویم.

                        هیچکس!

((خدایا به من قدرت ان را عطا کن که بتوانم به ان اندازه که او را دوست دارم .نیاز دوست داشتنش را در خود خاموش سازم ـدکتر علی شریعتی ـ))

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت20:21توسط ملینا |

رفتنت را دیگر باور کردم.

 با تمام وجود حس کردم.

برو .دیگر انتظاری میان ما فاصله ها را رج نمی زند .

برو که دیگر نه اهی نه فریادی اسمت را زمزمه نمیکند.

برو .خاطرات نداشته ام را هم برایت خواهم فرستاد تا بهانه ای برای شکستن سکوت نیابم.

برو که اتش ما بی شعله ی عشق تو هم می سوزد .پس درنگ نکن.

اینجا اخر راه است .دیگر باید به گفته ی مادر بزرگ گوش کرد.یکی باید باشد یکی نباشد !

در لحظه های نبودن معنای بودنت را درک کردم.

اما برو که دیگر بود و نبودت فرقی برای قلب اکنده از دردم نخواهد داشت

دیگر سکوتم ترجمه ی فریاد عشقت نیست و دیگر

دیگر.

من....من سابق نیستم.

درب قلبم را کندم و دیوارش کردم تا دیگر هیچ کلیدی قفل سنگینش را باز نکند.

برو که دیگر نه برای من.حتی برای نگاه پر از التماسم هم ناشناسی.

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت16:56توسط ملینا | |