تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم....

بیا تا برایت بگویم....

اگر تنها ترین تنهاشوم باز هم خدا هست...او جانشین تمام نداشته های من است.

 

به فردا ها باندیش.شاید سپیدی اش  از سیاهی امروزت کاست!

شاید روشنی اش رنگی بود همرنگ رویاهایت.

دلت را به فردا ها بسپار تا برود به دیاری دور !شاید انجا هنوز عشقی بیدار بود .هنوز نور امیدی سوسو می زد!

شاید مردمانی داشت با دل های بلورین.که هنوز گوهر انسانیت در دل هایشان برق می زند!

 

گل شقایقم: سالها استوار ایستادی.دم نزدی !این چند روز هم بمان .تا شک نکنند که تا زنده ای جریان دارد عشق!

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت21:26توسط ملینا |

اخر این جاده شاید .راه به سپیدی باز شد .تو برو نمان!شاید جسم بی جانم یاری ام داد .

می ایم.اما تو درنگ نکن.راه طولانیست!

اخر این جاده شاید پنجره ای باز شود رو به خورشید...شاید !

اینجا اخر راه تو نیست!شاید اخر راه من ...اما پایان تو نیست!

می ایم.اما اگر نرسیدم.سپیدی اخر راه برق چشمانم را لمس نکرد .تو به خورشید سلام چشمانم را برسان!

بگو روشنایی تو را بخشید به هم سفری باد.بگو مشتاق دیدار بود اما!...

اخر این جاده شاید!شاید پلی بود برای رسیدن.برای رسیدن به فرداها!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت23:36توسط ملینا |

رویاهایم را فروختم به پشیزی که ندانستم از کجا امدندو به کدامین سو بردند داشته هایم را!

به جرم عاشقی طرد شدم و به جرم تنهایی عاشق.

بزرگ شدم به بهایی که از فروش کودکیهایم عایدم شد و به راستی چه ارزان باختم سادگی هایم را !.!

بی و فایی را دیدم و باور نکردم گفته ی چشمانم را .انقدر دیده ام را انکار کردم تا قلبم انچنان شکست که دیده و دل یکی شدند و شاید هنوز هم باور نکردم !انقدر از خود دور شدم که امیدی به وصال دوباره نیست و انقدر غرق دنیا شدم که راه نجاتی نیست !شاید هنوز هم دیر نیست!

خدایم را میان نیرنگ های دنیای بی رنگم گم کردم و همچون پست سیرت و پست فطرتی فراموش کردم داده هایش را .

و بزرگ شدم...

   به بهای گذر از روزها

       به بهای بزرگ شدن.بزرگ شدم!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت17:32توسط ملینا | |