تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم....

بیا تا برایت بگویم....

اگر تنها ترین تنهاشوم باز هم خدا هست...او جانشین تمام نداشته های من است.

سلام.حالمان خوب است.بد نیستیم.نه خیلی خوب اما.می گذرد دیگر ...

تکه نانی هست .اگر هم نبود...خوب...خدا بزرگ است.

همه خوبند و همچون من میگذرانند اندکی خوب و باقیش...هی... تعریفی ندارد.

از احوالات زندگی هم اگر بپرسی . بد نیست...

ما را بازی گرفته است خودش سرمست میخندد و دنیای ما را کرده است غم امروز . حسرت دیروز و کابوس فردا.

تو خودت را ناراحت نکن می چرخد و می چرخاند دیگر .ما هم شدیم عروسکش.

گاهی دلم از این بازیه مسخره میگیرد و از همه چیز خسته به تنهایم میخزم و از روزگار گله میکنم و بازم کاش هایم شروع میشود.

اما .کیست که بشنود ...انجاست که از همه جا خسته سر به اسمان بلند میکنم و دیوانه وار میخندم.به دیوانگی خودم.پریشان حالیم و به روزگارم...

گفتم شکایت کنم .اما از کی.؟قاضی کجاست و متهم کیست.خودم تنها هم شاکی بودم هم قاضی و هم...

احوال شهرمان هم خوبست...مردمانی از جنس بلور که سیرت هایشان را اندکی در زیر صورت هایشان پنهان کرده اند.از دور که می نگری همچون تکیه گاهی محکم قد علم کرده اند اما چون میرسی سرابی بیش نیست ...

دیگر من ماندم و....

....

....

خودم.

اگر چشمه ی واژه هایم نخشکد اندکی مرحم قلب خسته ام میشود .

گفتم بگویم شاید دلت ارام گیرد که ما هم زنده ایم و شکر ناشکری هایمان را میکنیم.تو چه میکنی؟

اری حالمان بسیار خوب است.اما...

                                              تو باور نکن.

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت22:29توسط ملینا |

به نام خدای مهربانی ها .خدای قشنگی ها .خدای جاهای سخت و به نام خدای بی ریای بچگی.به نام اون اسم قشنگش که بچگیمون رو ساخت و خیلی چیزها یادمون داد .به نام خدایی که نه صدایی ازش بود.نه تصویری ولی بود...با همه ی نبودنش.

به نام خدای شبهای برفی.شبهایی که دعا میکردیم وقتی پرده ی اتاق رو کنار میزنیم یه اسمون قرمز رو ببینیم.اخه میگفتن از اسمون قرمز برف میباره.

با اینکه خیلی بچه بودیم و ارزومون بازی تو برفها بود ولی انگار خدا رو لای تک تکه دونه ها حس میکردیم.

به نام خدای فوتبال ها.خدای بازی ایران -استرالیا.با اینکه همیشه بی طرف بود ولی انگار بعضی جاها صدامون رو از زیر پتو میشنید و یه جاهایی پارتی بازی میکرد.

یاده خدای شبهای امتحان هم بخیر .همیشه برگه های خونده ی کتابم رو با نخونده ها مقایسه میکردم و همیشه نخونده ها پیروز بودن.اخرشم بازم خدا....کمکم کن.

هنوز خدای شبهای سختی رو یادم نرفته...چه خدای مهربانی که همیشه دلداریه یه فردای روشن رو  بهم میداد

از همه قشنگ ترم خدای شبهای عاشقی بود ...خدایا بهش بگو چقدر دوسش دارم.خدایا!کاش مال من بود...خدا دوست دارم.بهش ثابت کن دوسش دارم.

خدای شبهای کنکورم خوب بود خدای بین کلی عدد و صفر و یک.ولی خدای من با خدای کتاب معارفش فرق داشت.خوشگل تر بود.همون خدای خوشگل خودمم کمکم کرد تا اون شبها رو رد کنم.

ولی حیف که خاکمون توش کلی خرده سنگ داره و تا خرمون از پل گذشت یادمون رفت کی برامون پل شد تا رد شویم و کی اب رود خونه رو اروم کرد تا پامون لیز نخوره.

حیف که تا راه رفتن رو یاد گرفتیم اولین کارمون این شد که اونی رو که دستمون رو گرفت و بلندمون کرد رو با پا لهش کنیم.

خدایا!تو برای من هنوزم همون خدای قشنگ بازی ایران-استرالیایی!همونی که فقط خودش بود!اما حیف من عوض شدم منو ببخش که محبت ها تو ندیدم و بی وفایی کردم.ببخش.

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت22:33توسط ملینا | |