|
سلامی به قشنگی روزهای قشنگمون.
سلام زندگی خیلی با خودم کلنجار رفتم که ننویسم.اما چه کنم که.... خیلی وقت بود که این دل کوچیکم هوات رو کرده بود اما... اما حیف که واژه ها برای بیان لباس استعاره و تشبیه و مبالغه به تن میکنند و عشق برای بیان لباس روزها رو. کاش ساده تر بودیم و شاید هم کمی عاشق تر.... کاش هر روز جرئت این رو داشتیم که دست های زحمت کشیده ی مادر رو ببوسیم و بهش بگیم:عمر من هر روزم برای تو نه فقط یک روز. اما حیف.. حیف ادم هایی هستیم از جنس خاک و سخت تر از سنگ. اره...خیلی وقت بود دلم تنگ دلت بود .اما روزی رو نداشتم که به نامت کنم. تقصیر از من نبود.زمانه بد شده ،!بجای اینکه روزها فدای ادمها بشن ادمها هستن که فدای روزها میشن. میدونم هیچ وقت حرفهامو نمی خونی ...اصلا منو میشناسی!؟ میدونم حرفهام بوی بچگی میده !تو به بزرگی خودت ببخش. شاید منم یه روز هم قد تو شدم!تو دعا کن. همه این حرفها رو گفتم ...این همه حاشیه بافتم که بگم یه غریبه میگه: تولــــــــــــــــدت مبارک .
نمی دانم چی شد که تو این روزهای گرم یاده یه شب قشنگ برفی افتادم.
شاید قشنگترین صحنه ای که دیده بود . ساعت تقریبا ۳:۳۰ صبح بود و فرداش امتحان هندسه داشتم.وقتی از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم بجز چراغ های خیابان فقط چراغ اتاق منه که روشنه . دانه های برف با چه نظمی از جلوی نور خیابان عشق رو به چشمانم هدیه می دادن. تو تمام طول کوچه رد چرخ یا حتی یک جای پا هم دیده نمی شد.همه جا ساکت بود و انگار همه داشتن قدرت خداشون رو نظاره میکردن. این دانه های کوچک کاری نداشتن که شام امشب ما چی بود ! خونه ی ما بزرگتره یا چند تا خونه اونورتر. حتی... حتی به تیپ و هیکلمون هم نگاهی نمی کرد. اون فقط نگاهش به لبخند مهربان بچه هایی بود که با دیدنش انگار تمام دنیا رو بهشون میدادن. یادش بخیر! یاده ننه سرمای بچگی بخیر.نمی دانم هنوز زنده است یا نه.! حالا نه دیگه برف میاد.نه من امتحان هندسه دارم... فقط من موندم و یه تصویر که شاید هرگز نتونی لمسش کنی.
|
About
Home
|