|
۱ ۲ ۳ . . . قایم شدین ؟اومدمها! . مامان چرا مقنعه ی من رو لپام وای می ایسته ؟ وای خدا چقدر زشت شدم ..هه هه.دندونهام رو موش برده! مامان این هفته نوبت منه مبصر باشم...خیلی خوبه . چرا (ب) های بقل دستیم از من کشیده تره؟ من تو دفتر دیکتم ۸ تا ۲۰ دارم .تو چی؟ اه!پس کی عید میشه؟تا عید باید یه ثلث امتحان بدم! چقدر پیک شادی زشتی بهمون دادم.دوسش ندارم. چرا من بزرگ نمی شم؟میگن کلاس های راهنماییهر درس یه معلم داره! بچه ها بیاین ۷ سنگ بازی کنیم! مامان چرا مقنعه ی من پف دار وای نمی ایسته؟ من با این مانتو نمی رم مدرسه ها خیلی گشاده! پسر همسایه بقلی رفته رفته دانشگاه!اوه کو تا حالا من اون سنی بشم! وای خدا...باز سرویس رفت.یکی منو برسونه.! بچه ها بیایین در نماز خونه رو رو خانمه ... قفل کنیم! خانم شما!بله ...لطفا با این ابرو هاتون فعلا مدرسه نیاین.! راستی امتحان نهایی ها کجا افتاده!کلاس کنکور رو چی کار می کنی؟ ۲۸۸ روز دیگه کنکور داریم!اوه من همه ی درس ها رو می خونم. ۱۵۶ روز دیگه تمامه!یعنی دانشگاه! ۸۸ روز بیشتر وقت نداریم ها .من هنوز خیلی چیز ها رو نخوندم ! ماه دیگه این موقع سر جلسه ایم!وای چه وحشتناک! ...خدایا کمکم کن .همه ی هستیم تویی فقط ۸ روز! سعی کن نترسی ...اگه بترسی همه چی خرابه!دو ساعت مونده. ((اجرای بند ۶ ...مراقبین محترم لطفا پی از جمع اوری دفترچه ها و پاسخ برگ ها برگه ی نظر خواهی را میان داوطلبین پخش کنید))...تمام شد.همه چی! . . سوک سوک...بیا بیرون پیدات کردم
سلام! سلام...شما؟؟؟ یه اشنا. میبخشید شما؟ گفتم که یه اشنا.!حدس بزن؟! . . . (فکر کنم خودشه!اره ...اخه احمق اون که این شماره رو نداره) تنها کسی که هر دفه بایه شمارس ...ه .خودتی؟ نه اون نیستم...! (دیوونه خودشه شک نکن!) من حدس دیگه ای ندارم...لطفا معرفی کنید . چقدر کم طاقتی ...خوب حدس بزن! (اخه اون که شمارم رو نداره...حتما از کسی گرفته!) هنوز حدس نزدی ...من یکی از بهترین دوستانتم . (اخه شمارم رو از کی گرفته ...نه کسی نبوده.توهمه...تو باید فراموشش کنی.اون نیست.فراموشش کن) ببین تو اونی که من منتظرشم نیستی ...پس برام فرقی نداره کی باشی.اگه خواستی معرفی کن. (نه اون نیست...اون فراموشت کرده ...اون نیست!) الو...سلام.. سلام شناختی.؟.. نه متاسفانه میبخشید شما دو روزه به من اس ام اس میزنید... اون وقت نشناختید؟؟؟ اهان چند لحظه صبر کنید ... وباز هم صداهای تکراری!!امید ناامید شده و پایان ! فراموشش کن ...اون فراموشت کرده.!هیچ وقت صدای اون پشت این همه انتظار نیست! هیچ وقت!
وقتی ساعت زنگ زد اولین چیزی که یادم اومد داستانی بود که از یه یخ فروشی پرسیدن فروختی و تمام شد!!!خندید و گفت...!نه نفروختم و تمام شد!
تو یک لحظه تمام سالی که گذشت رو دیدم!و حالا تالحظه ی موعود فقط چند ساعت فاصله دارم! این چند ساعت فاصله ی من بود و رویاهام...من و ارزوهام.شاید من و خودم!! تو راه برگشت! فهمیدم که ادم ها چقدر حقیرن!و فاصله ی بودن و نبودنشون چقدر کمه!چقدر باریک ! و من بین فرداهام گم شدم!رویاهام رو ساده باختم و اسان فنا شدم! هیچ تکیه گاهی نیست! هیچ تکیه گاهی ...
|
About
Home
|