|
دلم گرفته است!دل تنگم!! می فهمی!؟ می دانی دلتنگی من چه رنگیست!همرنگ دلتنگی توست!؟اصلا دلتنگی تو چه رنگیست؟ سیاه!سفید؟؟یا خاکستری!؟ اصلا چه اهمیتی دارد؟؟فرقی ندارد!در این شلوغی ها هیچ کس من و تو را نمی بیند چه رسد به دلتنگیهایمان !چه رسد به رنگش! کاش باران قدرت این را داشت که دل ها را نیز بشوید!سیاهی ها را !زشتی ها را !پستی ها را ...چشمــــــها را ...کاش دلتنگی های مرا هم می شست. کاش با زیر باران رفتن فکرها هم شسته می شود... کاش میشد از نگاه سهراب زندگی را دید و نوشت!
امــــــــــــــــــــــــــــا....!!؟!
و زمان گذشت!لحظه ای خوب و ثانیه ای بد
بدهایش را به امید خوب ها گذراندم ...خوب ها را ندانسته از دست دادم! حالا با دلی گرفته و تنگ در انتظار چه نشسته ام !!نمی دانم ! همواره احساس میکردم هیچگاه دلتنگ نمی شوم !عقل میگفت انچه که رفته باید میرفت و انچه خواهد امد باید بیاید ومن بین باید ها و نباید ها تنها فعلی هستم که باید انجام شود ...اما چندی است عقل مرده است و احساس پادشاه شهر غم هاست من...این من تنها در زمانی که بیش از پیش به گفتار عقل نیازمندم در این شهر شلوغ بدون راهنما گمراهم.... تنها امیدم به اوست ... کسی که اخرین امید نا امیدان است...اخرین نور تاریکی ها ! اخرین دست برای نجات از از سقوط به پرتگاه! با چهره ای شرمگین ...با وجود سراسر بی وفایی به امید اخرین امید میروم ! دلم گرفته است ...خدایا !تنها تو می دانی چه میگویم!
|
About
Home
|