|
خاطره ها میمانند از انچه میگذرد ...صدای زمان می اید ، کوله بارم را بسته ام و منتظر به انتظارش مینشینم ...او رفت ...شاید باید میرفت تا بفهمم که لحظه ها در گذر بودند و من دیر فهمیدم....او رفت ، تا من به یاد بیاورم امدنش را ...بودنش را ...که چه زود گذشت و باز هم من دیر فهمیدم ...او رفت ، زود رفت ،اما باید میرفت . از کلمات شروع شد ...خاتمه اش نیز با کلمات بود ....اما چه زود دیر شد!
من منتظر ایستاده ام...کوله باری از خاطرات را بر دوش دارم که انها را به زیبا ترین زیبایی ها نیز نمی دهم...زیرا دنیای من در مشتی خاطره ی گرد خورده گم شده و روزها را به یاد ان و شبها را به امید دیدار دوباره اش میگذرانم. ثانیه ها میگذرند تا بیاد بیاورم که او رفت.... و او نیز رفت ...و رفتنش پایان کلمات من شد...
شاید...باید دیگه اخرش باشه.!
یه روزی باید اخرش بشه ...شاید امروز اون روز باشه! شاید امروز اون فردایی بود که دیروز ارزوش رو میکردم!اما نه...نمیدانم! امروز میره...منم میرم!نمی دانم ..شاید اخرش ...تو این جاده من میمیرم! من میرم...من باید برم! من اونی نیستم که باید باشم...اما باید اونی بشم که میخوام باشم! من بلد نیستم حرف بزنم! من کیم؟من چیم.! میرم شاید پیدا کردم!خودم رو! من تنهام!تنها میمونم....میدونمم اره ...میدونمم تنها میمیرم! ... من این شعر رو خیلی دوست دارم!بخوان ...ارزشش رو داره! ملینا.پایان! |
About
Home
|