تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم....

بیا تا برایت بگویم....

اگر تنها ترین تنهاشوم باز هم خدا هست...او جانشین تمام نداشته های من است.

خاطره ها میمانند از انچه میگذرد ...صدای زمان می اید ، کوله بارم را بسته ام و منتظر به انتظارش مینشینم ...او رفت ...شاید باید میرفت تا بفهمم که لحظه ها در گذر بودند و من دیر فهمیدم....او رفت ، تا من به یاد بیاورم امدنش را ...بودنش را ...که چه زود گذشت و باز هم من دیر فهمیدم ...او رفت ، زود رفت ،اما باید میرفت . از کلمات شروع شد ...خاتمه اش نیز با کلمات بود ....اما چه زود دیر شد!

من منتظر ایستاده ام...کوله باری از خاطرات را بر دوش دارم که انها را به زیبا ترین زیبایی ها نیز نمی دهم...زیرا دنیای من در مشتی خاطره ی گرد خورده گم شده و روزها را به یاد ان و شبها را به امید دیدار دوباره اش میگذرانم.

ثانیه ها میگذرند تا بیاد بیاورم  که او رفت....

و او نیز رفت ...و رفتنش پایان کلمات من شد...

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت0:22توسط ملینا |

شاید...باید دیگه اخرش باشه.!

یه روزی باید اخرش بشه ...شاید امروز اون روز باشه!

شاید امروز اون فردایی بود که دیروز ارزوش رو میکردم!اما نه...نمیدانم!

امروز میره...منم میرم!نمی دانم ..شاید اخرش ...تو این جاده من میمیرم!

من میرم...من باید برم!

من اونی نیستم که باید باشم...اما باید اونی بشم که میخوام باشم!

من بلد نیستم حرف بزنم!

من کیم؟من چیم.!

میرم شاید پیدا کردم!خودم رو!

من تنهام!تنها میمونم....میدونمم

اره ...میدونمم تنها میمیرم!

...

من این شعر رو خیلی دوست دارم!بخوان ...ارزشش رو داره!

 

اين مثنوی حديث پريشانی من است

بشنو که سوگ نامه ی ويرانی من است

امشب نه اينکه شام غريبان گرفته ام

بلکه به يمن امدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو....غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد ....خيال مرد

گفتم مرو که تيره شود زندگانيم

با رفتنت به خاک سيه می نشانيم

گفتی زمين مجال رسيدن نمی دهد

بر چشم باد فرصت ديدن نمی دهد

وقتی نقاب محور يک رنگ بودن است

معيار مهر ورزيمان سنگ بودن است

ديگر چه جای دل خوشی و عشق باقی است

اصلا کدام احمق از اين عشق راضی است

اين عشق نيست فاجعه ی قرن اهن است

من بودنی که عاقبتش نيست بودن است

حالا به حرف های غريبت رسيده ام

فهميده ام که خوب تو را بد شنيده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذاز صادقانه بگویم که خسته ام

بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق

اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

من را به ابتزال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا اين برادران ريا کار زنده اند

اين گرگ سيرتان جفا کار زنده اند

يعقوب درد ميکشد و کور ميشود

يوسف هميشه وصله ی ناجور ميشود

اينجا نقاب شير به کفتار می زنند

منصور را هر اينه بر دار ميزنند

اينجا کسی برای کسی ....کس نمی شود

حتی عقاب در خوره کرکس نمشود

جايی که سهم مرد بجز تازيانه نيست

حق با تو بود...ماندنمان عاقلانه نيست

ما ميرويم چون دلمان جای ديگر است

ما ميرويم...هر که بماند مصير است

ما ميرويم گر چه ز الطاف دوستان

بر جای جای پيکرمان زخم خنجر است

دل خوش نمی کنيم به عثمان و مذهبش

در دين ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما ميرويم مقصدمان نا مشخص است

هر جا رويم بی شک از اين شهر بهتر است

از سادگيست گر به کسی تکيه کرده ايم

اينجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما ميرويم...ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن يک مرد فاجعه است

ديريست رفتن همی راه غافله

ما مانده ايم غافل و پيران غافله

اين جاده گر چه باب منه پای لنگ نيست

بايد شتاب کرد...مجال درنگ نيست

بر درب افتاب پی باج ميرويم

ما هم بدون باج به معراج ميرويم

ملینا.پایان!

+نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت16:11توسط ملینا |

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست

سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است !

+نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت20:38توسط ملینا |