تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم....

بیا تا برایت بگویم....

اگر تنها ترین تنهاشوم باز هم خدا هست...او جانشین تمام نداشته های من است.

خدایا .....

چشمانم را می بندم و می نگرم ... به آن چه بر من گذشته است ....

 

دوباره چشمانم را می بندم اما این بار جرات آن را ندارم که به آینده بیاندیشم ..آینده ای که زمانی لباس گذشته را بر تن خواهد کرد .. همان گونه که  دیروز زمانی آینده ای بود که از آن وحشت داشتم و به راستی چه ساده گذشت .....

 با حسرتی کودکانه می گویم : خدایا خیلی تنها هستم ....صدایم را می شنوی ؟ ای کاش  بتوانم زمان را متوقف کنم ...

کاش این لحظه ها بروند ...... همان لحظه هایی که در اوج تنهایی من ترس را برایم هجی می کنند ....

اما هیچ پاسخی نمی شنوم .....

 

با دیگر با صدایی بلند تر ٬ و با لحنی التماس آمیز می گویم :.خدایا ......من تنها ترین هستم ... چرا جوابم را نمی دهی ؟ ....

خدایا ....ای کاش می توانستم آینده را همان طور که می خواهم ترسیم کنم ...

 ای کاش می توانستم  از میان ورق های کتاب داستان های کودکیم قالیچه ی سحر آمیز خاک خورده ای را بیرون آورم و بعد از آن .....

 پرواز به  ابدیت .....

 به جایی که آرزوها  متولد می شوند.... همان سرزمین آشنای دور ....شاید بتوانم در آنجا از میان انبوه آرزو ها چند تایی را برای خود بردارم ....

این بار با امید واری به انتظار پاسخ می مانم ....

و  به راستی  چه حسرتی است وقتی که دوباره چشمانم را باز می کنم و همان دنیای همیشگی را می بینم ....غرق در سکوتی زجر آور تر از همیشه ...

 

اشک در چشمانم جمع می شود ....این بار با صدایی بلند تر از همیشه فریاد می زنم ......خدایا ......کمکم کن ....

من تنهایم .... چرا جوابم را نمی دهی ؟ هیچ کس را ندارم ....

اما نه .....

لحظه ای تردید و بعد ...انگار کلمات خود به خود بر زبانم جاری می شوند :

".نه .....تنها نیستم ....تو را دارم ....."

این جمله ی آخر را با اطمینان می گویم ......

لحظه ای سکوت و بعد از آن در کمال ناباوری صدایی می آید .....

تو تنها نیستی .....

همان صدا ادامه می دهد ...... و هرگز تنها نخواهی بود ......شک نکن ......

چشمانم را می بندم ......

احساسی خوشایند ....دیگر تنها نیستم ...

گویا  دو دست نامرئی شانه هایم را می گیرند  و مرا به جلو می برند .....

به کجا ؟ شاید همان آینده ای که از آن وحشت داشتم ..... اما نه .....

دیگر نه ......

این بار ترس برایم معنایی ندارد.... به مقصد می اندیشم .....به این که چقدر می تواند زیبا باشد ......زیبا تر از گذشته ....

زیبا تر از حال ....

 لحظات در ذهنم جان میگیرند ...... لحظه هایی از آینده ......

 به راستی آینده همین است ؟! ..به همین زیبایی ؟ به همین شیرینی .....؟

چشمانم را باز می کنم و .......

باور نکردنی است .... شاید یک معجزه ......

جایی خواندم ........آینده همان است که تو امروز به آن می اندیشی ......

نمی دانم ...... شاید بزرگترین مشکل این است که واقعا باور نداریم که تنها نیستیم .....

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت23:40توسط ملینا |

 

 هوا....

فقط...اندکی...

دارم خفه میشوم ...

فقط اندکی هوا...

به چشمان من نگاه کن....

نگاه ملتمسانه ام را می بینی؟

چشمهای غرق در اشک مرا می بینی...؟

فقط...

فقط به چشمانم نگاه کن...

نه به پاها ی خسته ام...

نه به جسم بی جانم ...

حتی...

نه به عشقم...

تنها به چشمانم ...

+نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت21:12توسط ملینا | |