|
خدایا خیلی وقت بود می خواستم بنویسم...از همه چیز ...از اینجا از ثانیه ها و لحظه ها که در حال عبور اند ...از عشق ها و حرف ها....از شلوغی خیابان ها و ترافیک دلها ...
اما... اما... نمی شود...به هر جا می روم ...با هر زبانی...به تو میرسم... به تویی که از نفس به من نزدیک تری... خدایا لحظه ها در گذرند ... و این جاده طولانی... اما تا تو کنار مایی امید زنده است... اخرین چراغ... عشق توست که سوسو میزند... خدایا عاشقت هستیم ... همه ی ما ...تمام فرزندان ادم... به کمک تو زنده ایم...به یاد تو ارامیم... به عشق تو مانده ایم... اگر چه شاید بر زبان نیاوریم و شاید تنها در لحظه ی نیاز یادت کنیم... اما بدان دریایی از محبتت در سینه داریم... خدایا با اینکه اندک پولی در یک دست و هزاران ارزو در دست دیگر داریم... با اینکه اندک عمری مانده و هزاران رویا در دل به ما لبخند میزند اما تا زمانی که تو را داریم... هیچ یک را نیازی نیست... تا تو را داریم ...همه چیز را داریم... ... خدایا ...در این سرزمین ...هیچ پدری را شرمنده ی نگاه معصومانه ی کودکش مکن... هیچ مادری را در انتظار دیدار فرزندش نگاه ندار و... هیچ بنده ای را بی روزی مگذار... ...دوستت داریم...
اینجا... اخر دنیاست من.... تنها موندم به امید تو اومدم... تو که نیستی پس تنهام باران میباره کفش ندارم پاهای باران زدم دیگه حس نداره من موندم تنها بی چتر بی امید اینجا اخر دنیاست اینجا اخر جادس... من موندم... خودم با خودم با شعرام با تنهاییام بی هیچ چراغی یعنی... بی هیچ امیدی یعنی... یعنی... من تنهام... پس باید بترسم... ولی از چی... کسی نیست که ازس بترسم... هوا تاریکه... هوا سرده... هنوز تو این جاده هیچ چراغی نیست... من.... می دووم.... بازم کسی نیست راه میروم می افتم رو زمین اما هیچ کسی نیست خودم با خودم می تونم ... اره میتونم باخودم باشم باخودم روراست باشم... بجز من که کسی نیست اره... اخرشه اخره دنیا... اخره جاده .... اخره زندگی.. اخرین نفس... بی رویا بی اسب سفید... بی نام بی نشان بی عشق من اینجا .... می میــــــــــــــرم. |
About
Home
|