تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم....

بیا تا برایت بگویم....

اگر تنها ترین تنهاشوم باز هم خدا هست...او جانشین تمام نداشته های من است.

 

مردی به پیش ارایشگری رفت....در هنگام کوتاه کردن مو...ارایشگر می گفت خدا وجود ندارد....اگر خدا بود مردم کنار خیابان از گرسنگی جان نمی دادند...این همه سختی و اوارگی نبود ...اگر خدا بود.دیگر این همه سختی و مرگ نبود...مرد که حوصله ی جر و بحث نداشت بدون حرفی از ارایشگاه بیرون امد ...در راه مردی را دید که ریش های بلند و موهای کثیفی داشت....به سرعت به پیش ارایشگر بازگشت و گفت من می گویم ارایشگر ها هم وجود ندارند....مرد ارایشگر با بهت فراوان گفت من همین الان موهای تو را کوتاه کردم ...ارایشگر ها وجود دارند ...ما هستیم...اما مرد قبول نمی کرد ...ان مرد گفت اگر ارایشگر ها بودند دیگر گسی با موهای بلند و کثیف در خیابان راه نمی رفت ...پس ارایشگر ها وجود ندارند...ارایشگر گفت : برای این است که انها به ما مراجعه نمی کنند و پیش ارایشگر نمی روند...مرد گفت...همین!خدا هم همین است ...خدا هست اما این بنده ها هستند که به درگاه او نمی روند!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت18:58توسط ملینا | |

ای مشک مریز آبرویم  

 بر باد مده تو آرزویم

ای مشک به من وفا داری کن 

من دست ندارم تو مرا یاری کن

سیراب ز آب خوشگو اری

لیک از تشنه لبان خبر نداری

من وعده آب تو به اصغر دادم

                   لیک جرعه برای او نگهداری کن                    

+نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت18:45توسط ملینا |

 ای خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم در مورد راه رفتن دیگری قضاوت کنم قدری با کفشهای او راه بروم.

+نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت18:48توسط ملینا | |