تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم....

بیا تا برایت بگویم....

اگر تنها ترین تنهاشوم باز هم خدا هست...او جانشین تمام نداشته های من است.

خدا یا خسته شدم...از همه چیز ...از همه کس...!از اینکه امروزم رو به خاطر رسیدن به فردا می گذرونم ...اون وقت فردا حسرت کارهایی رو که می تونستم در روز قبل انجام بدم می خورم...خدا جون ..خسته شدم...دلم گرفته !دلم برای زمان بچگی که دوست داشتم بزرگ شم تنگ شده...اره حالا که بزرگ شدم دارم حسرت روز های بی مسئولیتی بچگی رو می خورم....خدا جون ...نمی خوام حسرت بخورم...امروز که رفت دیگه نمی یادا ...تو رو خدا کمکم کن از ثانیه های زندگیم یه جوری استفاده کنم که فردا ارزوی یک لحظه بازگشت به قبل رو نداشته باشم...خدایا دنیا رو بد ساختی ...ادمها نمی توانن اشتباه کنن...همینه همی دلها سنگ شده...این روزها هر کی به فکر خودشه ...فقط به فکر خودش...همینه هیچکی هیچکی رو دوست نداره...اره دیگه می دونه زندگیش بر نمی گرده پس فقط به فکر خودشه...خدایا چرا این دنیا رو ساختی؟...که چی بشه....برای چی....مگه من از اول اون اخر سرنوشتم معلوم نیست....پس اینا چی میگن که تو باید خودت انتخاب کنی...من هر چی انتخاب کنم هر قدمی که بر دارم تو می دانی پس من انتخاب نکردم....خدایا بعضی وقتها فکر می کنم شاید ادم رو ساختی تا فرشته هات رو امتحان کنی که ببینی جلوش سجده میکنن یا نه...ولی چرا ....چرا این همه ادم مگه ما چی کار کردیم....نمی دانم شاید هم می خواستی قدرتت رو به فرشته هات نشون بدی...ولی اونها که می دونستن چقدر تو بزرگی پس جرا ما رو کوچیک کردی....خدایا بهت میگم...می دونم که می دونی....خدایا اون دنیای قشنگی رو که ساختی دیگه قشنگ نیست.زشت شده...خیلی زشت ....هر کاری کردم دنیای قشنگت رو قشنگ ببینم نشد ...زیر بارون رفتم...به اون بزرگیت رفتم ...چشمهام رو بستم ...اما جوره دیگه ای ندیدم...هر کاری کردم اون جوری که سهراب دنیا رو زیر بارون دید ببینم نشد....چرا...راست میگفت...دنیا زیر بارون خیلی قشنگ بود...خیلی!... ولی ادمهاش نه... ادمهایی که رو بارون چتر باز کرده بودن و به منه بی چتر که وسط خیابان با دستهای باز راه می رفتم و می چرخیدم می خندیدن!...خدایا خیلی بزرگی ...خیلی بزرگی ...فقط چیزهای بزرگ رو هم میشه از دور دید....پس من که اینقدر کوچیکم چی؟ تو منو می بینی؟...نمی دانم! ...خدایا دوست دارم....به من و تمام فرزندان ادم...هممون...خوبامون...بدامون ..کمکمون کن...من که می دونم ...تا اون ها هم بدونن چقدر بزرگی.

+نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت12:29توسط ملینا |

 

سلام...من....!!!فرزند ادم هستم...

فرزند ادمی که عاشق نبود ...

فرزند ادمی که دوست نداشت...

فرزند ادمی که...نمی دانست زندگی چیست!

فرزند ادمی که فقط خود را می دید....و بهشتش را!

اری .فرزند ادمی که با گناه خود ... فرزندانش را از بهشت راند .

چگونه پدرم را ببخشم.؟...که خوشبختی ابدی را از من و برادران و خواهرانم گرفت.

من فرزند ادم هستم...کاش نبودم ...

کاش هیچ وقت نبودم تا چوب گناه نکرده را بخورم...

کاش هیچ گاه نبودم تا شرمسار باشم از کرده ی فرزندان ادم...برادرانم....خواهرانم!

کاش هیچ گاه نبـــــــــــــــــــــــودم!

کاش هیچ وقت نمی امـــــــــــــــــــــــــــــدم!

+نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت20:20توسط ملینا | |