|
پیرمردی عصا به دست مست و خنده کنان در حال عبور بود....از او پرسیدم چرا این گونه شور داری گفت لحظه ی مرگم نزدیک است...گفتم پس به چه این کونه می خندی...گفت به حال و روز خودم ...گفت در زندگیم ان گونه زندگی کردم که انگار مرگ نمی اید...اما حالا که مرگ با من چند قدم فصله دارد ...این گونه می میرم که انگار اصلا زندگی نکرده ام...اما فقط این را فهمیدم که تا به لحظه ی مرگ نزدیک نشوی ..معنای زندگی را نمی فهمی.
و این منم... شاید همان منی که فروغ می گفت این منم شاید همان زنی که در استانه ی فصلی سرد ایستاده بود. اری این منم ... همان کسی که در ابتدای درک این زمین الوده بود. با همان دستهای سیمانی. اما هنوز به اغاز ان فصل سرد ایمان نیاوردم.! آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند صبحِ فردا به شبت نيست که نيست تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست، بخند
اه ...خدایا. خیلی وقت است دلم برای ان چرا که زندگی می نامند ....تنگ شده است. خدایا خیلی وقت است دلم برای گریستن تنگ است. خدایا... می خواهم بدانی دوستت دارم ،از تمام وجودم ....نه ان طور که می گویند باید دوست بداری.پروردگارا ...همواره در لحظه ی نیاز اینان که ادمیان مینا میمشان به یاد تو می افتند،من هم نیازمندم ...همه ما نیازمندیم...همه ی ما گدارویان درب منزلت هستیم اما این ها را برای داشتن نیازی نمی گویم...می خواهم بگویم دوستت دارم...در این جا بدون اینکه چیزی بخواهم از تو...خدای من دوستت دارم...با پا گذاشتن بر روی تمام کلیشه ها....حرف ها!...می خواهم به همان طریقی که دوستش می دارم دوستت داشته باشم...بدون کلام ها و حرف های تکراری...بدون جملاتی که حتی معنایی برای انها در ذهن ندارم...خدایا دوستت دارم ...همین... به همین شکل...با همین زبان...بدون هیچ مقدمه ای...خدایا ...پروزدگار من...می خواهم بدانی...عاشقانه می پرستمت.
|
About
Home
|