|
به نام آفریننده ی زیبایی ها .......... می خواهم بلبل باشم نه هر پرنده ای که بر سر شاخه ای نغمه ای سر می دهد و آواز خویش را زیباترین آواز دنیا می پندارد ...... .می خواهم بلبل باشم زیرا بلبل آرام و سر به زیر بی آنکه قصدش خود نمایی باشد با نوای سحرانگیزش قلب ها را تصرف می کند و روز و شب خداوندگار خویش را برای آفرینش گل _ این نزدیکترین معشوق دست نیافتنی _می ستاید .... می خواهم بلبل باشم چرا که در عین عادی بودن خارق العاده است ......نه چشمان تیزبین عقاب را دارد و نه نقش و نگار فریبنده ی طاووس را ....نه خون بیگناهی را برای آسایش خویش ناجوانمردانه ریخته و نه به واسطه ی جادوی جاودانه ی زیباییش پرده ی مقدس بهشت را در مقابل چشمان حریص و غارتگر شیطان دریده است........ می خواهم بلبل باشم زیرا عاشقی است امیدوار که به وصال می اندیشد ....مانند شمع نیست که یک دم زبانه کشد و لحظه ای دیگر خاموش گردد و یا مانند پروانه در سکوت از غم هجران محبوب خویش جان دهد ........ می خواهم بلبل باشم زیرا گرچه زیباست اما با زیبایی خویش سعی در تصاحب معشوق ندارد ....بلکه می خواهد با نغمه ی سحرآمیزش در روح و جان معشوق خویش نفوذ کند و با کلام گیرایش راز عشق را با اودر میان گذارد ...... می خواهم بلبل باشم........ چرا که هرگز اسارت را نمی پذیرد و مانند طوطی در مقابل انسان هایی که آزادی اش را از او گرفته اند و او را در قفس زندانی کرده اند سر خم نمی کند و برای تملق گویی آن ها خود را تحقیر نمی کند ....... می خواهم بلبل باشم .........
دوستان عزیز سلام ........من مهسا هستم و از این به بعد با ملینا جان در این وبلاگ همکاری می کنم .........امیدوارم که از نوشته ها خوشتون بیاد .........اولین نوشته یک داستان کوتاهه ....... ............................................................................................................................ زیباترین هدیه ........... "اورولا انگلز"دختر بسیار زیبایی بود که پدرش مالک یکی از بزرگترین کارخانه های انگلستان بود .....هنگامی که دختر بیست ساله شد خواستگاران بسیاری به خانه ی آن ها می آمدند به طوری که تا کیلومتر ها آن طرف تر هیچ دختری به آن اندازه نزد پسران جوان محبوبیت نداشت .....هر روز افراد بسیاری از جمله مقامات دولتی و سرمایه داران بزرگ .....کنت ها ی ثروتمند و بارون های متمکن برای خواستگاری اورولا برای پسرانشان می آمدند و به همراه خود هدایای بسیار گران قیمت و نفیسی می آوردند ......یاقوت های درشت .....الماس های قیمتی .....تابلو هایی که هر کدام میلیون ها می ارزید وزمرد هایی که دیدن درخشش آن ها هوش را میبرد و عقل را زایل می کرد .....پسران جوان ساعت ها می نشستند و از عشق آتشینشان نسبت به او داستان ها می گفتند و روایت ها نقل می کردند. چه مردانی که برای نشان دادن علاقه ی خود به اورولا دست به کارهای خارق العاده و حیرت انگیز نمی زدند و چه کسانی که بر سر بدست آوردنش با صمیمی ترین دوستان خود به جدال برخاسته بودند.اما با تمام این ها دخترک هیچ کدام از خواستگاران را قبول نداشت و حاضر نبود با هیچ کدام از آن ها ازدواج کند ..دست خودش نبود نمی توانست انتخاب کند و هیچ کدام از خواستگاران بیشتر از بقیه نظر او را جلب نمی کرد...... روزها به همین منوال می گذشت روزی اورولا سوار بر اسب خود به در حاشیه ی جنگل می گشت ...پس از مدتی خسته شد و به کنار رودخانه ای رفت تا اسبش از آب رودخانه بنوشد و خودش هم اندکی استراحت کند .....پس به منظره ی کلبه ی آسیابان که در آن طرف رودخانه قرار داشت خیره شد ......پس از مدتی جوانی از داخل کلبه بیرون آمد و با دیدن دخترک یکه خورد چند قدم به عقب رفت و به داخل کلبه نگاه کرد ....سپس گویی تصمیمی گرفته باشد شتابان به طرف دخترک شروع به حرکت کرد ......به آن سوی رودخانه که رسید دخترک ابتدا کمی ترسید اما وقتی صورت مهربان جوان را دید همانجا ماند و مودبانه سلام کرد ......جوان هم جواب او را داد ..اما دیگر هیچ نگفت و تنها به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود........اورولا او را به یاد آورد: جوانی بود که چند ماه پیش می خواست وارد عمارت اربابی آنان شود ولی مامورین قصر او را راه نداده بودند .....دخترک بی اختیار شروع به صحبت کردن کرد و از جوان برای این اتفاق معذرت خواست ........سپس اززندگی ملال آور و خواستگاران متعددش سخن به میان آورد و این که گران قیمت ترین هدیه ها را برای او می آورند ولی او واقعا نمی داند که با چه کسی ازدواج کند ...... "لرد مادلسون می گفت که از قصر خود تا اینجا پیاده آمده تا مرا خواستگاری کند و با خود الماس گرانقیمتی آورده بود ....".."کنت بیرمنگام می گوید که چهل شب متوالی مرا در خواب میدیده و پس از چهل شب چهل روز به دم باغ ما می آمد تا با من و پدرم چای بخورد و سپس از من خواستگاری کرد" ......یک کارخانه دار جوان هم دستور داده تا مشهورترین نقاشان دیوارهای منزلش را از گران ترین پرتره هایی که از من کشیده شده پر کنند......اورولا همین طور ادامه می کرد و پسر جوان گوش می داد ...پس از مدتی پسر لبخندی زد و گفت :" عجیب است ...به نظر میرسد که خواستگاران شما دست به هر کاری برای اثبات عشقشان زده اند .....اما ......." و سپس بلافاصله پرسید :" آیا کسی را سراغ دارید که نام شما را روی یک تکه گوشت و یک تکه چربی نوشته باشد ؟؟....".دخترک تعجب کرد ...منظور پسررا نفهمیده بود و در حالی که از مثالی که پسرک زده بود چندان راضی نبود گفت : نه ........چه قدر عجیب ! من چنین کسی را نمی شناسم .....یکی از خواستگارانم دستور داده که نام مرا روی لوح های سنگی گرانقیمت حک کنند ...اما یک تکه گوشت یا یک تکه چربی واقعا عجیب و تهوع آور است ؟!!!شما چنین کسی را می شناسید ؟؟!!! پسر لبخندی زد و در حالی که به نظر میرسید خیالش آسوده شده گفت :" بله .....او را میشناسم .....او کسی است که هیچ وقت شما را به خواب ندیده چرا که شما آن قدر برایش بلند مرتبه بودید که حتی در رویاهایش هم نمی گنجیدید وهیچ گاه وارد خانه ی شما نشده است از ترس آن که دیدار او موجب ناراحتی شما شود .در تمام عمرش هیچ هدیه ای برای شما نخریده زیرا هیچ هدیه ای گرانبها تر ازعشق نیست .هیچ نامه ی عاشقانه ای برایتان نفرستاده از ترس آن که مبادا نامه را بسوزانید و نام مقدستان تان در میان شعله های آتش خاکستر شود و هیچ ماجرای هیجان انگیزو خارق العاده ای نداشته است چرا که زیباترین و هیجان انگیز ترین ماجرای زندگیش دیدن شما برای اولین بار بود و در مقابل آن هیچ ماجرایی هیجان انگیز به نظر نمی رسد........" اورولا مشتاق شده بود و در عین حال بسیار متعجب ........پسر ادامه داد : "آن یک تکه گوشت قلب است و آن یک تکه چربی مغزاو و این دو تنها چیزهایی هستند که در اختیارش بوده و نام شما را روی آن ها حک کرده ......نقاشی را می توان پاره کرد ........هدیه را می توان پس گرفت و نامه های عاشقانه را می توان در آتش سوزاند ....اما وقتی نام کسی را روی قلب یا مغزت حک می کنی تا ابد از بین نمی رود .نه می توانی آن را تکه تکه کنی و نه در میان زبانه های آتش بسوزانی .....چون اگر چنین کنی خود هم برای همیشه نابود خواهی شد ......." اورولا مات و مبهوت به پسرک خیره شده بود و در حالی که اشک می ریخت او را در آغوش گرفت .او تا آخرین لحظه ی عمر همسر وفادار آسیابان باقی ماند........
ادم ها چقدر...ادم ها چقدر زود بزرگ میشوند...یاشاید چقدر زود دیر میشود. ادم ها وقتی بزرگ میشوند....چقدر بزرگ میشوند...میدانم نمیدانی چه میگویم ولی ... ادم ها وقتی بزرگ می شوند ....چقدر سخت میشوند. ادم ها وقتی بزرگ میشوند....دل هایشان چقدر فاصله میگیرد تا دلهایمان.... ادم ها وقتی بزرگ می شوند چقدر عاشق میشوند....چقدر بزرگ دل میشوند.یا شاید چقدر کوچک دل میشوند که ساده دل میبندند. ادم ها چه سیر منطقی را طی میکنند...تولد.......................عشق.......................مرگ. و اما چقدر زود دیر می شود....کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم...کاش همیشه کوچک بودیم ساده و بی ریا به چشمانه هم می نگریستیم...کاش... |
About
Home
|