|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای زامروزها ، دیروزها ! دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد میخزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد میآرم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر خاک میخواند مرا هردم به خویش میرسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه بیکسو میروند پرده های تیره ی دنیای من چشمهای ناشناسی میخزند روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من ، با یاد من بیگانه ای در بر آئینه میماند بجای تارموئی ، نقش دستی ، شانه ای میرهم از خویش و میمانم زخویش هر چه برجا مانده ویران میشود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود میشتابد از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره میماند بچشم راهها لیک دیگر پیکر سرد مرا میفشارد خاک دامنگیر خاک ! بی تو ، دوراز ضربه های قلب تو قلب من میپوسد آنجا زیر خاک بعدها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ گور من گمنام میماند براه فارغ از افسانه های نام و ننک هر وقت که بارون میزنه.تو رو کنارم میبینم! حس میکنم پیشه منی.هنوزم عاشق ترینم!
بهش گفتم چون دوستم داری بهم نياز داری يا چون بهم نياز داری دوستم داری؟بعد از سکوتش خنديد و گفت جمله ي قشنگيه!!! ولی...چرا هيچوقت به جمله ي قشنگم پاسخی نداد؟؟ امّا ...اگه اون يه روزی اين سؤال رو ازم ميپرسيد بهش ميگفتم: چون دوست دارم بی نيازترين آدم شهره زمينم! هرگز اميد را از کسی سلب نکن شايد اين تنها چيزی باشد که دارد ... !
وقتی هر گوشه ی این شهر پره تزریقی و معتاد وقتی شاعر سیاست به مسافرکشی افتاد وقتی باتوم و کشیده زده تو غرور مردم وقتی زجه ی شکنجه توی این همه صدا گم وقتی پروندی بره زیر دستای یه گرگه جای که چرا واما غلطی خیلی بزرگه وقتی کودک خیابون نصف شب ادامس به دسته اون که مسئول ومدیره یا خماره یا که مسته دختر فراری هر شب وقتی تو تخت جدیده روی موهاش حتی رنگ گل سر رو هم ندیده وقتی که گليم تصميم قد پای من و ما نيست وقتی حرف حرفه یه مرده حرف حرف اجتما نیست وقتی مزه تن تو باب دندون سیاست جای که شعر جدیدت دردسر ساز می شه واست از دوتا چشمای ابیت شعر گفتن خندداره توی شهری که غم نون اشک مرد رو در میاره
نمیدانم چی شد! فقط یادمه خیلی دوستش داشتم!اینقدر دوستش داشتم که فقط دلم می خواست چشمام برای دیدن اون کار کنه... اره خیلی دوستش داشتم ...می توانستم بدون اینکه فکر کنم بگم من عاشقش بودم!!ولی نمیدانم چرا وقتی بعد از چند سال دیدمش دیگه حسی نسبت بهش نداشتم !نمدانم چرا!چرا تنها حسی که نسبت بهش داشتم این بود که یه زمانی عشقم بود!عشق دوران کودکی!!...فقط به اون چشم میدیدمش!...میدانی اصلا نگاهش نکردم...فقط وقتی داشت میرفت یک لحظه نگاهش کردم و باهاش خداحافظی کردم!همین اخه می دانی ...خیلی بزرگ شده بود اون قدر بزرگ شده بود که وقتی بهش سلام کردم بدون اینکه سرش رو بیاره بالا بهم جواب داد!اینقدر بزرگ شده بود که ...!نمیدانم چرا!نمیدانم چرا دیگه مثل بچگی هام نگاهش نمی کردم... نمیدانم چی شد!فقط میدانم دیگه عاشقش نبودم! شاید هنوز هم اون قدر برام مهمه که دارم ازش مینویسم!شاید...!
دلم گرفته است به ايوان می روم و انگشانم را بر پوست کشيده شب می کشم چراغ های رابطه تاريکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است پرنده مردنی است ... خداحافظ برای تو چه آسان بود ولی قلب من ازاين واژه لرزان بود خداحافظ برای تو رهايی داشت برای من غم تلخ جدايی داشت خداحافظ طلوع پاک شبنم بود طلوع ظلمت و تاريکی و غم بود خداحافظ طلوع من غروب من خداحافظ تو ای محبوب خوب من خداحافظ
|
About
Home
|