تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم....

بیا تا برایت بگویم....

اگر تنها ترین تنهاشوم باز هم خدا هست...او جانشین تمام نداشته های من است.

تو را به دادگاه خواهند کشيد... شايد به حبس ابد محکوم شوي... جزييات جنايتت معلوم نيست... اما... اثر انگشتت را روي قلبي شکسته يافته اند!!!

1. عشق زماني است که درست مثل روزهاي بچگي روي جدول پياده رو راه بروي و بي دليل بخندي!

2. هر گاه دلت هوايم را کرد به آسمان بنگر و ستارگانی را بنگر که همچون دل من در هوايت مي تپند.

3. اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفایي نيست، وفا آنست که نامت را هميشه روي لب دارم.

4. سياه چشمی به کار عشق استاد، به من درس محبت ياد ميداد، مرا از ياد برد آخر ولی من، به جز او عالمی را بردم از ياد.

5. بی تو هر لحظه ملاليست مرا، هرنفس زحمت ساليست مرا، با همه رنج توان سوز فراق،باز با عکس تو حاليست مرا!!

سال نو مبارک....

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت9:47توسط ملینا |

چرا وقتی كه آدم تنها می شه
غم و غصه اش قد يك دنيا می شه
ميره يك گوشه پنهون می شينه
اونجا رو مثل يه زندون می بينه
غم تنهايی اسيرت می كنه
تا بخوای بجنبی پيرت می كنه
وقتی كه تنها می شم اشك تو چشام پر می زنه
غم میاد يواش يواش خونه ی دل در می زنه
ياد اون شب ها می افتم زير مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه، می نشستيم، من و يار
غم تنهايی اسيرت می كنه
تا بخوای بجنبی پيرت می كنه
می گن اين دنيا ديگه مثل قديما نمی شه
دل اين آدما زشته، ديگه زيبا نمی شه
اون بالا باز داره زاغه ابرا رو چوب می زنه
اشك اين ابرا زياد ولی دريا نمی شه
غم تنهايی اسيرت می كنه
تا بخوای بجنبی پيرت می كنه

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت17:32توسط | |

حقیقت

حقیقت را نباید جوید: تلخی‌اش آزار می‌دهد.
باید بلعید تا تمام مراحل تجزیه‌اش درون خودت انجام شود؛ نباید بگذاری کسی چیزی بفهمد.


تنهاييهاي خودم را با هيچ كس شريك نمي‏شوم.

آخر شبهايم را با هيچ كس عوض نمي‏كنم.

خيابانهاي خلوت اين شهر را دوست دارم.

خيابانهايي كه حاضرم شرط ببندم يك بار هم در آنها راه نرفته اي........

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت17:13توسط | |

با يه شكلات شروع شد...
من يه شكلات گذاشتم توي دستش.. اون يه شكلات كذاشت توي دستم...من بچه بودم.. اون هم بچه بود...سرم رو بالا كردم سرش رو بالا كرد ديد كه منو مي شناسه...خنديدم گفت” دوستيم؟“... گفتم”دوست دوست“ گفت” تا كجا؟“... گفتم دوستي كه تا نداره...گفت” تا مرگ“!! خنديدم و گفتم ” من كه گفتم تا نداره... گفت باشه تا بعد از مرگ!... گفتم” نه ..نه ... نه... تا نداره گفت” قبول تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن...يعني زندگي بعد از مرگ باز با هم دوستيم تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه منو تو با هم دوستيم... خنديدم و گفتم”تو براش تا هر جا كه دلت مي خواد يه تا بذار اصلا يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون سر دنيا... اما من اصلا تا نميذارم . نگاهم كرد.. نگاهش كردم...باور نمي كرد
...
ميدونستم اون مي خواست حتما دوستيمون تا داشته باشه.. دوستيه بدون تا رو نميفهميد...گفت” بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم“ گفتم” باشه... تو بذار..“ گفت”شكلات... هر وقت هم ديگرو ديديم يه شكلات مال تو يكي مال من باشه؟...گفتم”باشه“ هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش ... اون هم يه شكلات توي دست من....باز همديگرو نگاه ميكرديم يعني كه دوستيم... دوست دوست.. من تند شكلاتم رو باز ميكردم و ميذاشتم توي دهنمو تند تند مي مكيدم...ميگفت” شكمو تو دوست شكمويي هستي...“ و شكلاتش رو ميذاشت توي يه صندوق كوچولوي قشنگ... ميگفتم ” بخورش“...ميگفت”تموم ميشه... ميخوام تموم نشه براي هميشه بمونه
"...
صندوقش پر از شكلات شده بود...هيچكدومشون رو نمي خورد..من همش رو خورده بودم... گفتم” اگه يه روز شكلاتتو مورچه بخوره يا كرم ها چي كار ميكني؟“... گفت مواظبشون هستم... ميگفت” مي خوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم...“ و من شكلات ميذاشتم دهنمو ميگفتم” نه نه ..تا نداره دوستي كه تا نداره
....
يك سال...دو سال...چهار سال...هفت سال...ده سال...بيست سال شده اون بزرگ شده من بزرگ شدم. من همه ي شكلاتارو خوردم...اون همه ي شكلاتارو نگه داشته...اون اومده كه امشب خداحافظي كنه...مي خواد بره،بره اون دوردورا
...
مي گه ”مي رم اما زود برمي گردم“... من مي دونم مي ره و ديگه بر

نمي گرده...يادش رفت شكلات به من بده...من يادم نرفت...يه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم”اين براي خوردن“... يه شكلات هم گذاشتم اون كف دستش گفتم”اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت“... يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتاش...هر دو رو خورد.. خنديدم...ميدونستم دوستي من تا نداره...ميدونستم دوستيه اون تا داره... مثل هميشه...خوب شد همه ي شكلاتارو خوردم اما اون هيچكدومشون رو نخورد...حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چي كار ميكنه؟؟؟!!!...

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت13:7توسط ملینا |

سلام دوستان گلم:

خوبید؟من با دوستم ملینا(فکر کنم ما رو بشناسید هر دو مون وب در باره ی فری زندی داریم)تصمیم گرفتیم که یه وب در باره ی شعر درست کنیم امیدوارم همون طور که تو اوون وبلاگ هامون نظر میدادید اینجا هم نظر بدید

دووستون داریم و بای

 

                                         ایتک و ملینا

              .............................................................................

سلامی به گرمیه دوستیه من و تو!

من ملینا به همراه دوست بسیار گلم ایتک جان این وب رو تاسیس کردیم...امیدوارم مورد قبوله شما دوستان قرار بگیره....دوستتون داریم...ملیناوایتک!!

به تو از تو مينویسم به تو ای همیشه در یاد ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد .
وقتیکه بن بست غربت سایه سارقفسم بود زیر رگبارمصیبت بی کسی تنها کسم بود
.
وقتی از آزار پائیز برگ و با غم گریه میکرد حاصل چشم تو آمد مژده ی روئیدن آمد
.
به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
.
ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو ای که میسوزم سراپا تا ابد در حسرت تو
.
به تو نامه مینویسم نامه ای نوشته بر باد که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد
.
ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم
.
به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
.
در گریز نا گزیرم گریه شد معنای لبخند ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پلهای پیوند
.
در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما پناه بود باید از هم میگذشتیم برتر از ما عشق ما بود
.
ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت15:30توسط | |