تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم....

بیا تا برایت بگویم....

اگر تنها ترین تنهاشوم باز هم خدا هست...او جانشین تمام نداشته های من است.

چقدر حس بدیه که واسه آدمها مثل جزیره باشی

تا تنها میشن ، تا به همه جا چنگ میزنن واسه یک نفس کشیدن براشون بهترین جای زمین باشی و نفس نفس زنان بهت برسن  .

تنهایشون رو پر کنی ، امید زندگی بهشون بدی ، براشون بهترین باشی

اما تا یه تخته چوب شبیه قایق از کنارشون رد شد سوار اون بشن و ترکت کنن

و تازه اون وقته که بفهمی تمام مدتی که داشتی بهشون عشق می دادی ، تمام لحظه هایی که سنگینیشون رو توی قلبت احساس می کردی منتظر رد شدن یک قایق بودن و برای رسیدنش لحظه شماری می کردن . و وقتی رسید بدون فکر کردن به تو ترکت می کنن . خوشحال از آزادی !

خیلی حس بدیه!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 12:52  توسط ملینا 

خداوندا ...

از هر آنچه جز به تو می رسم .....

                                        تـوبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه .

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 0:47  توسط ملینا  | 

و یکسال گذشت ...

با سکوت تلخی عقربه های ساعت رو دنبال می کنم . میگن زمان همه چی رو حل می کنه . پس منم تو رو فراموش می کنم . همین الان . الان که یکسال از بدترین اشتباهم می گذره . پاکت می کنم . اسمت رو . چهرت رو، حرفات رو  و عشقت رو...  . این ها رو با خودم زمزمه میکنم و این یکسال رو از سالهای زندگیم خط می زنم . و امروز رو از تقویم های هر سال ام  .

خاطره های قشنگت رو هم سعی می کنم برات بفرستم ... تمام اون ها رو .

روزهایی که چهره ی افراد، خیانت رو برام تداعی می کرد  و آخر هر اشتباه یادم می افتاد که احساسم به مسخره گرفته شده .

نمی بخشمت ...

به خاطر از این به بعدم ... که با تنفر چهرت رو تو صورت بقیه می بینم و هر کاری باهام کردی باهاشون می کنم !

احساسشون رو بازیچم می کنم و تو تنها ترین روزهاشون ولشون می کنم .

روز اول گفتی همه مثل هم نیستن ... ولی شدی بدتر از همه ... پس همه مثل هم اند و بعضی ها مثل تو از همه بدتر.

این خطهای آخره ... آخرین احساسم به تو رو تو این خط ها می گذارم و میرم .

دوست داشتم ....باور نکردی و نخواستی و حالا  دیگه ندارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 14:1  توسط ملینا  | 

یه روز دلم رو زدم به دریا ... کفشهام رو درآوردم و رفتم وسط دریا ...

شوق دریا ... آب و روشناییش ... و حس تازه ... حس تازه شدن ....و زندگی .احساس می کردم زندگی رو بین آغوش دریا پیدا کردم ... احساس می کردم اینجا آخر قشنگی هاست ...

بی اعتنا جلو رفتم ... دریا با اون حس بخشایندگیش عشقش رو به من می داد و من تا بی نهایت می رفتم ...

جلو رفتم و جلو رفتم ... تو بی نهایت عشق ... بین تمام ناباوریم .... زیر پام خالی شد ....

تازه اونجا بود که فهمیدم  من شنا بلد نیستم .... حالا اون همه عشق داره با دستهاش من رو غرق میکنه ...

نه به زجه هام توجه میکنه . نه دست و پا زدنم کمی به من کمک میکنه  

چقدر ساحل دوره و من چه بی پروا دل به عشق دریا دادم ...

چشمهام از گریه خیسه ... اما از دور رنگ گریه هام با رنگ قطره های آب یکیه !

و هیچ کس اشکهام رو نمیبینه ....

چقدر غریبم . ..

چقدر تنهام .

کاشکی یک قایق از اینجا رد بشه ....

کاش یک تخته چوب من رو به ساحل برسونه ...

اگه دوباره به ساحل برگردم دیگه دلم رو نمی دم به دل دریا ...دیگه با عشقش خام نمی شم !

اما ... من دارم میان این همه آبی بی کرانش غرق می شم و اون به من می خنده و با موجهاش کمکم میکنه برگردم .... اما نمی دونه هر موجش من رو بیشتر به زیر میکشه ....

من میمیرم ... بین یک دریا عشق دروغ ...

من میمیرم ... بین یک دنیا روشنایی خاموش ...

کاش یک نفر بود ....

کاش ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 17:59  توسط ملینا  | 

تمام لحظه های زندگانیم خلاصه شد در تمنای یک لحظه ...

یک لحظه نیازش . یک لحظه نگاهش و یک لحظه ...

در چند قدم آخر زندگانیم دریافتم تمام راهم را اشتباه رفتم ... به آدم های اشتباهی دل سپردم و گم کردم!

زندگی را گم کردم ! و تمام راه در امید مقصدی خیالی دل به دل جاده داد ام !

حالا ... در این پایان ... به تلخی می گریم ! اما چه فایده ... مقصدم سرابی بیش نبود و تمام عمرم شد تمنای یک سراب !  

دیگر خورشید فردا را ندارم . لحظه ی غروب امشب را هم از دست دادم ! و حاصل و دسترنجم شد تمام لحظه های سیاه بین غروب و طلوع ! سهم من این بود .

سکوتی می کنم بلندتر از تمام هق هق هایم ..

  سکوتی می کنم به عمق تمام آرزو هایم ! به تلخی تمام نرسیدن هایم و به پوچی تمام داشته هایم !

سکوتی می کنم به یاد لحظه های تمنایت ! به یاد شبهایی که رویایت دلیل خواب ام بود و دیدارت شوق زندگانیم !

چه تلخ است قصه ی پایان ! و من .... به این تلخی تن دادم و به پایان رسیدم !

خورشید فردا از آن توست ! فردا و تمام فرداهایم هدیه به چشمانت ....

هدیه به چشمانی که نیازش دیرگاهی امید زندگانیم بود ! افسوس که از من خسته دریغش داشتی ...

افسوس ....

شاید آخرین کلام من باشد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 16:59  توسط ملینا  | 

من از پوچی پر شدم ! لبریز شدم و در اوج مرگ لحظه هایم شکستم .

چه ساده ویران شد کلبه ی تنهایی هایم .و از آن همه ماند تنها بوی کاگل و عطر یاسی که هنوز کوچه باغ دلم را معطر کرده است .

چه زیبا باران می بارد . چه زیبا دل تنگم را تنگ تر می کند !

و من و تنهایی هایم را در خود پناه می دهد تا کسی چشمهای همرنگ بارانم را نبیند .

سکوت کن و باندیش . شاید لابه لای خاطرات خاک خورده ات مرا یافتی .

شاید ....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 21:31  توسط ملینا  | 

کی میگه چی خوبه چی بد ؟ کیه که مرز میگذاره بین بد و خوب!

 من خوبم یا بدم ؟  تو بگو !

ظاهرم رو دیدی ؟ حرفامو شنیدی ؟ یا باطنم رو هم  دیدی ؟

 مگه تو خلوتمم بودی ! مگه منو دیدی ؟

موندم اونایی که حرفای خوب میزنن خوبن ! ؟ !

حس خوبی ندارم اما ناراحتم نیستم !

این روزها این رو فهمیدم که تمام زندگی آدمها خلاصه میشه تو جمع کردن تجربیاتی که هیچ وقت ازشون استفاده نمیشه ! هر روز به امید این پا میشی که شاید تجربه ی امروزت فردات رو ساخت اما باز هم فردا میشه یه امروز دیگه !

بعضی وقتها حس نو شدنت رو به دنیا نمیدی . اما وقتی اون حس کهنه ی نو شدنت فنا میشه تازه میفهی قبلا هم این تجربه رو داشتی و چقدر سخته تجربه ی داشته رو باز هم تجربه کردن و باز هم درس نگرفتن و تازه می فهمی چقدر تلخه قصه ی تکرار !

کاشکی با تجربه کردن می شد فهمید کی خوبه کی بد !!! اما .....!

حس خوبی ندارم !

                 اما ناراحت نیستم ! یه تجربه ی دیگه !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:24  توسط ملینا 

سلامی دوباره..

سلامی دوباره به آخرین چراغ فروزان جاده تنهایی هایم

سلامی به اخرین پرستو ی هجران نکرده ی قلبم ...

و سلامی به تو ..

تویی که روزگاریست تنهایی ام را با کوله ای از یادت پر کردی ...

 سلامی به وسعت مهربانی هایت .

در اوج شادیهایم به یادت لبخند زدم و در پشت نقاب خنده هایم به آرامی گریستم ...

به آرامی...به تلخی ...

کلامم در قالب کلماتی می گنجد که هنوز بر زبانی جاری نشده و هنوز ترجمه اش جز سکوت نبوده .

پس سکوت می کنم و چشم در راه کسی می مانم که ذهنش لبریز این همه صدای سکوتم باشد .

شاید بفهمد.
شاید بداند .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:24  توسط ملینا 

چی شده باز  ؟چرا اینجا اینقدر شلوغه؟یعنی کی مرده ؟خدا بیامرزتش

اره اینجاس قبرش .هنوز نیاوردنش ...

سلام؟.....

سلام!.

سلام کردم !...صدام رو می شنوی؟کی فوت کرده؟

وا....چرا جواب نمیده...دیوانه .

مثل اینکه دارن میارنش . فک کنم جوان هم بوده .

اِ اِ ..خوب مامانم داره با جمعیت میاد....

مامان ...مامان ...سلام . کی مرده؟

مامان...تورو خدا گریه نکن ...چی شده ؟ کی مرده...

تورو خدا جوابم رو بدین...دیوانه شدم ...

مامان تو رو خدا ....تو رو خدا گریه نکن...

این که عکس منه .

بابا من اینجام.گریه نکنین...تورو خدا..

به قرآن من اینجام....بابا من رو نمی بینی ؟

به ابولفضل من نمردم .باور کنین .

من زنده ام. مامان تو رو خدا

یعنی اینا من رو نمی بینن....؟

یعنی آخرشه؟

یعنی تمام....

خدایا...................تو هم صدام رو نمی شنوی

خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

من می ترسم ...

من می ترسم ....

صدامو نمی شنوین ؟

تنهام نذارین....

مامان یعنی دیگه نمی بینمت...یعنی می خوای منو بگذاری اینجا بری ...

چقدر سخته ...تنهای تنها...

کاشکی می شد باهاتون بیام خونه...

کاشکی می شد ...دوباره سر یک سفره ...دوباره با هم

دوباره برف بازی.....

دوباره آب بازی ....

مامان یادته ...کوچولو بودم...بلد نبودم راه برم ....

یادته دستم رو گرفتی ..تاتی تاتی ...

یادته بلد نبودم حرف بزنم...

چه زود گذشت....

یادته دوچرخم رو ...کمکی هاشو...بلد نبودم بی کمکی راه برم ...

مدرسه رو یادنه....هر روز یه جعبه مداد رنگی گم می کردم.؟

حالا هم بلدم راه برم..هم بنویسم ....

دوچرخه سواریمم خوبه...حتی بی کمکی !

قول می دم دیگه مداد رنگی هام رو هم گم نکنم

حالا چه جوری دلت میاد منو بگذاری زیر این همه خاک و بری....

نمیگی دختر کوچولوت می ترسه ؟

میبینی چقدر بزرگ شدم ...اینقدر بزرگ که یه چیزی میگه ...اخرشه...

وقت خداحافظی!

باشه.خداحافظ...اینجا آخرشه...

فقط گریه نکن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 19:58  توسط ملینا 

سلام آقای رئیس جمهور....

            نه باور کن که رئیس جمهوری و تمام این کلمات دیکتاتور و غیره که این روزها می شنوی اولا شما نیستی ثانیا به فرض محال هم که شما را خطاب کنند می دانی که اسکتبار جهانی هنوز این ملت فهمیده ما را ول نکرده است از آن هم که بگذریم دسیسه ی رژیم غاصب صهیونسم را نباید فراموش کرد ...

            مگر کسی جز شما بود که امروز با ابهت و با پشتیبانی  حدود یک سوم جمعیت این مرز و بوم در میدان ولی عصر سخنرانی کرد و ملتی یکپارچه پشت به پوشتش ستایشش می کردند. راستی چرا برنامه قطع شد ؟ صدا ها چرا کم و زیاد می شد...چه سوال ها اتفاق است دیگر...مثل سیستم های مخابرات که در روز انتخابات قطع می شود...مثل آنتن های مبایل ها که یکدفعه می روند و مثل سرعت اینترنت که نا خودآگاه افت شدید پیدا می کند...اتفاق است دیگر...پیش می آید ...بعضی اوقات تک تک ...بعضی وقتها هم مثل این چند روز همه با هم!

فقط از روز مادر که بگذریم ما می خواستیم پیروزی شما را به پسر خاله و دختر عمه مان با پیامک تبریک بگوییم که از بخت بد و حوادث پیش بینی نشده سیستم قطع بود....

اما راستی چه خوب ...خدا وکیلی هم خسته شده بودیم یاد زمان نن جون بخیر که نه اینترنتی بود نه موبایلی همان وقتها بود که نه غمی بود نه غصه ای ..همه دور هم بودیم... این روزها بس به یاد آن روزها افتادیم.....چه خوش بودیم ایضا ...

راستی یادم نبود بگویم امسال رای اولی بودم...آخ یادش بخیر 4 سال پیش هم رای اولی بودم! چه زود گذشت ...

دیگر برایت بگویم از اوضاع شهر....همه آنقدر خوشحالند که نه کسی حرفی می زند و نه صدای از کسی بر می خیزند همه با آرامش در کنار هم شادی می کنند...امروز که خود دیدی.!

            دیگر برایت بگویم از چه؟ شهر که در امن و امان است و مردم هم آرام فقط می ترسیدیم تو مارا تنها بگذاری که خدا را روزی 1000 بار شکر ملت پشتت بودند ...این را می خواستم بپرسم چرا ساعت 10 درهای حوزه ها را بستند؟ ما که سنی نداریم اما تا آنجا که یادمان می آورند همواره تا پاسی از شب تمدید می شد این مدت رای گیری!...شاید رقم 85% به 99% مشارکت هم میرسید!

می گویند بعد از رای آری ملت به جمهوری اسلامی این رای گیری بالاترین درصد مشارکت را داشته! آن روزها همه می خواستند از دست مزدور رها شوند اما امروز همه می خواستند تو را از دست ندهند...و الا چرا این همه آمدند ...آمدن که هیچ ...این گونه که رای دادند جز این را نمی گوید...تازه مدارکش هم موجود است.

خسته ات نمی کنم  فقط بگویم من به شما رای ندادم...البته من مهم نیستم که ملت مهم است ...در دوستانم هم کسی را پیدا نکردم که به شما رای داده باشند ...اما کلا ما جند نفری بیشتر که نیستیم...راستش را بگویم تنها پدر بزرگ یکی از دوستانم با جان و دل به شما رای داد ...که همین پدر بزرگ ها هستند که دست در دست هم می دهند و می شوند یک ملت ! اما قول می دهم که پشتتان باشم... و تا آخرین قطره خونم را در راه دولتتان بدهم شاید عذاب وجدانی که از رای ندادن به شما گرفتارش شده ام پایان پذیرد....

غمی نیست...همه خوبیم...هر چه می گویند حرف است و دشمن 30 ساله دسیسه کرده است...برادر من و برادر ها و خواهر های من هم گول دشمن را خوردند بعد باتوم شما را....

فقط این را بپرسم...سبزی فروش منصف محلتان کجا بود؟ فکر کنم در 4 سال آتی به محصولاتش شدید نیازمند باشیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 17:1  توسط ملینا  |